تبليغاتX
کوچه بن بست

دلتنگی های گاه و بی گاه


اگر نمي خواهي بر تيره بختي من گواهي دهي
خواهش دارم روبه روي من نمان، عبور كن،
كوچه را طي كن و در انتهاي كوچه محو شو،
همان گونه كه آدم هاي خوشبخت محو مي شوند.
من حتي ظرفي ميوه نداشتم كه به مهمان
تعارف كنم، آمد- نشست- جراحت
و زخم هاي مرا ديد و رفت- در سكوت ما
دو سه شاخه ي شمعداني گل دادند
دردهاي من و مهمان به هم شباهت نداشت
وگرنه بيش تر نزد من مي ماند.
مرا ديگران هم ترك كرده بودند، اما بعد از رفتن
مهمان از خانه آه كشيدم، آهي كه مي توانست
كبريت مرطوبي را روشن كند، شاخه و برك هاي
گل هاي اطلسي و لادن
دروغين بودند اگر حقيقت داشتند
كنار آه من مي شكفتند، مهمان هنگام
خداحافظي به من گفته بود: آينده اي در كار نيست
قلب با رقت و نامنظم مي تپد، پس
فقط بايد سكوت كرد و برگ هاي
درختان و پرندگان مرده را شمرد
پس من در غيبت مهمان درختان را

از فصل جدا كردم.
+ تاريخ پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 9:58 نويسنده سارا |

از غروبی که سایه ام را کاشته ام هیچ شکوفه ای طعم

 بوسه خورشید را نچشیده است.

 

به انتهای کوچه بن بست رسیدم تنها راهی که باز است راه آسمان است!

+ تاريخ پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 22:4 نويسنده سارا |

حاصل عشق مترسک به کلاغ

مرگ یک مزرعه است!

+ تاريخ جمعه 15 آبان1388ساعت 18:20 نويسنده سارا |

و من با این شبیخونهای بی شرمانه و شومی که دارد مرگ

بدم می آید از زندگی از مرگ

 

آنفولانزا گرفتم/سرعت اینترنتم افتضاحه/و چندین مشکل کوچک و بزرگ دیگه!

+ تاريخ پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 22:42 نويسنده سارا |

نماز شام غریبان چو گریه آغازم       به مویه‌های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار       که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب       مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من       به کوی میکده دیگر علم برافرازم
خرد ز پیری من کی حساب برگیرد       که باز با صنمی طفل عشق می‌بازم
بجز صبا و شمالم نمی‌شناسد کس       عزیز من که بجز باد نیست دمسازم
هوای منزل یار آب زندگانی ماست       صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی       شکایت از که کنم خانگیست غمازم
ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می‌گفت       غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم

 

واقعا بعضی وقتها مثل این روزها از بد شانسی خودم به وجد می یام!!

خب دلشورم بیشتر میشه وقتی حافظ هم این جوری میگه!!

+ تاريخ سه شنبه 21 مهر1388ساعت 19:18 نويسنده سارا |


بر سر کاج بلند و سبز باغ همسایه ما
عطر آزادی خود را می بویند

من به آزادی مرغان قفس می اندیشم
نه به پرواز و نگاه آنان

من به آن لحظه می اندیشم
که در آن رخصت پرواز کبوترهاست
من به آن هلهله گنجشگکان می نگرم
که به هنگام غروب

چشم ها را به افق می دوزم
کاش مردی به فراز کوه
با دو مشعل در دست
مثل خورشیدی
در ظلمت قلب من
ظاهر می شد ...

چشم ها را به افق می دوزم کاش دستی ز زمین می رویید
و درخت دگری بر تن دشت سیه می کاشت
کاش دسنی ز زمین می رویید ...


من به آزادی مرغان قفس
می اندیشم ...

خسرو گلسرخی ۱۳۴۳ رشت

 

!

+ تاريخ جمعه 17 مهر1388ساعت 15:43 نويسنده سارا |

آمده است

صدای نجوایش را با عابری تنها و خسته در این نیمه شب تاریک می شنوم.

آری این اولین صدای خش خش برگهای پاییز است.

خوش آمدی پادشاه فصل ها!

+ تاريخ جمعه 3 مهر1388ساعت 23:45 نويسنده سارا |

ساعت زنگ میزند ده دقیقه به هفت توی سرش می زنم و در ذهن خواب آلودم 10 را در 60  ضرب می کنم می شود 600 چشم هایم را می بندم اما چند دقیقه بعد بیدار می شوم دوربینم را بر می دارم و میروم تا از اولین روز مهد رفتن خواهر زاده ام عکس بگیرم . وقتی می رسم با خوشحالی به طرفم می دود و کیفش را نشانم می دهد با آن لهجه شیرین کودکانه اش می گوید قول دادی و آمدی! می خندد با خنده اش خواب از سرم می پرد! خوشحال است و هیجان زده .خواهرم می گوید از دو ساعت قبل بیدار شده !

یاد خودم افتادم و 12 سال  اول مهر ! یادم نمی آید هیچ وقت اول مهر جمعه بوده باشد!

در خیابان بچه ها با لباسها و کیف و کفش نو با شوق یا با اجبار به مدرسه میروند برای کودک خواهرم دست تکان می دهم و آرزو می کنم حداقل آینده اینها روشن و پر از امید باشد .

 

پ ن : دروغ چرا خوشحالم که مجبور نیستم مدرسه برم.

 

+ تاريخ چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 11:30 نويسنده سارا |

 

حراج کردم همه رازهایم را یک جا

دلقک شدم با دماغ پینوکیو

و بوته گونی به جای موهایم

آری گلم

دلم

حرمت نگه دار

که این اشکها خون بهای عمر رفته من است

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

و همیشه گری می کرد

بی مجال اندیشه به بغض های خود

تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!

و به کدام مرام بمیرد

آری گلم

دلم

ورق بزن مرا

و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند

با سلام

و عطر آویشن..

پناهی

+ تاريخ دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 1:18 نويسنده سارا |

دست مزن! چشم، ببستم دو دست

راه مرو! چشم، دو پايم شكست

حرف مزن! قطع نمودم سخن

نطق مكن!چشم، ببستم دهن

هيچ نفهم! اين سخن عنوان مكن

خواهش نافهمي انسان مكن

لال شوم، كور شوم، كرشوم

ليك محال است كه من خرشوم

                                 

+ تاريخ یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 20:20 نويسنده سارا |