تبليغاتX
کوچه بن بست

دلتنگی های گاه و بی گاه

بانوی پریشان شبهای دغدغه!

خود را در آغوش بگیر و بخواب

هیچ کس آشفتگی ات را

شانه نخواهد زد!

این جمع ،

پر ازتنهایی است!

سارا نوشت:یک روز گند و افتضاح!امروز را ثبت می کنم تا ببینیم احساسم در آینده چه تفاوتی با امروز خواهد داشت!

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت نويسنده سارا |


انگار مدتي است كه احساس مي كنم
خاكستري تر از دو سه سال گذشته ام
احساس مي كنم كه كمي دير است
ديگر نمي توانم
هر وقت خواستم
در بيست سالگي متولد شوم
انگار
فرصت براي حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است كه كاري كنيم
كاري كه ديگران نتوانند

فرصت براي حرف زياد است
اما
اما اگر گريسته باشي . . .
آه . . .
مردن چقدر حوصله مي خواهد
بي آنكه در سراسر عمرت
يك روز ، يك نفس
بي حس مرگ زيسته باشي !
انگار اين سالها كه مي گذرد
چندان كه لازم است ديوانه نيستم
احساس مي كنم كه پس از مرگ
عاقبت
يك روز
ديوانه مي شوم !
شايد براي حادثه بايد
گاهي كمي عجيب تر از اين باشم
با اين همه تفاوت
احساس مي كنم كه كمي بي تفاوتي
بد نيست
حس مي كنم كه انگار
نامم كمي كج است
و نام خانوادگي ام ، نيز
از اين هواي سربي خسته است
امضاي تازه من
ديگر
امضاي روزهاي دبستان نيست
اي كاش
آن نام را دوباره
پيدا كنم
اي كاش
آن كوچه را دوباره ببينم
آنجا كه ناگهان
يك روز نام كوچكم از دستم افتاد
و لا به لاي خاطره ها گم شد
آنجا كه
يك كودك غريبه
با چشمهاي كودكي من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبيه من است !

آه ، اي شباهت دور !
اي چشمهاي مغرور !
اين روزها كه جرات ديوانگي كم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست كم
گاهي تو را به خواب ببينم !
بگذار در خيال تو باشم !
بگذار . . .

بگذريم !
اين روزها
خيلي براي گريه دلم تنگ است !

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت نويسنده سارا |

باران که می بارد
تمام کوچه های شهر
پر از فریاد من است
که می گویم
من تنها نیستم
تنها، منتظرم
تنها!

کیکاووس یاکیده

+ تاريخ چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت نويسنده سارا |

خلاصه بهاری دیگر

بی حضور تو

از راه می رسد

و آن چه که زیبا نیست

زندگی نیست

روزگار است...

سارانوشت:نوروز پیروز آرزوهایتان به کام

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت نويسنده سارا |

چشم به راهی آفتاب 
 
که آینه خوانی رویا نمی شود! 
 
این شبنم قانع به یکی گلبرگ تا کی مگر اگر عمر سحرگاهی شبتاب را می دانست 
 
این همه از لغزش انعکاس سرمست نور و نماز علف نبود 
 
دریغا شبنم دریا ندیده ی من! آسمان برهنه 
 
باد خواب و 

 آدمی تنهاست..."سید علی صالحی"

سارا نوشت:سعی می کنم این روزها دلم رو,ذهنم رو و کلا همه زندگیم رو خونه تکونی کنم.

 سوال : وقتی از انتظار کشیدن خسته بشی باید چی کار کنی؟


برچسب‌ها: آدمی تنهاست, سید علی صالحی, خونه تکونی, انتظار
+ تاريخ شنبه بیستم اسفند 1390ساعت نويسنده سارا |

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

سارا نوشت:خیلی خسته ام از انتظار خدایا ....

+ تاريخ دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت نويسنده سارا |

وقتی تو نیستی
  نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها...
             مثل همیشه آخر حرفم را و حرف آخرم را
                                                با بغض می خورم

عمری است لبخندهای لاغر خود رادر دل ذخیره می کنم
                                                    باشد برای روز مبادا!
                  اما در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
            آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز
                                                  روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزها ست
                         اما کسی چه می داند؟
 شاید امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی نه هست های ما
                               چونان که بایدند
                                                  نه بایدها ...
                                                                             

                                                                        قیصر امین پور

سارا نوشت:وقتی تو نیستی...نمی خواهم  من هم باشم

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت نويسنده سارا |


در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور 
يا خزاني خالي از فرياد و شور  
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد

فروغ فرخزاد

+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت نويسنده سارا |

از این حـــادثه دلگـــیرم
دســـتان تو
بیداریـــست
نقش نـــگاهت دورســت
زخم حافــــظه
کاریست
برگــرد تـــلافی کـــن
جای معــــجزه

خالیـــست .....

نیلوفر ثانی

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت نويسنده سارا |

  از من بپرس ! آری
من آخرین ستاره ی شب را شکسته ام

 از شام ناامیدی تا صبح نا امیدی
بیدار
بوده ام
 با دست های مرده ی چشم سفید خویش
 دروازه سیاه افق را گشوده ام

 سحری درون قلعه ی شب نیست.

منوچهر آتشی

روزهایی هست مثل امروز که احساس بدبختی مطلق می کنم!وسعت تنهاییم قابل محاسبه نیست.از زمین و زمان حتی از رویاهایم هم بیزارم.و می دانم این حس نحس به این زودی ها از بین نخواهد رفت.

حتی این آهنگ شاد مرا به گریه وا می دارد... یادم هست گوشش می کردی!

+ تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت نويسنده سارا |