امروز یک نشانه بود برای من که این روزها خیلی حسرت می خورم!خیلی نگرانم و خیلی ...
باز یک نفر برای همیشه رفت.پس من کی مرگ را باور می کنم؟
دیگر مطمئن نیستم که فردایی در کار باشد!
روحش شاد.
+
تاريخ سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 23:15 نويسنده سارا
|

دلم برایت تنگ شده کاش یک بار دیگر برایم قصه می گفتی و بعد می رفتی!رفتی اما من را در پیچ و خم های قلعه های قصه هایت جا گذاشتی!حالا نیستی که ببینی چگونه جوانک های دلیر قصه ها در چنگال دیو بد سرشت جان میدهند!
من همیشه دلم برایت تنگ می شود چه امروز که درست چهار سال است رفته ای و چه هر روز دیگر.و همیشه حسرت آن شب آخر ....
راستی خانه ات را دارند خراب می کنند می خواهد بشود چند طبقه!!و انگار کسی کودکی هایم را روی سرم آوار می کند.
کاش بودی...
+
تاريخ شنبه 10 بهمن1388ساعت 21:52 نويسنده سارا
|

این روزها که میگذرد
شادم که این روزها می گذرد.
پ ن:فکر به آینده نگرانم می کند. آیا این شب تار را سحری هست؟
+
تاريخ جمعه 18 دی1388ساعت 20:42 نويسنده سارا
|

اي ستاره اي ستاره غريب
ما اگر زخاطر خدا نرفته ايم
پس چرا به داد ما نمي رسد؟
ما صداي گريه مان به آسمان رسيد
از خدا چرا صدا نمي رسد؟
فریدون مشیری
+
تاريخ پنجشنبه 10 دی1388ساعت 20:3 نويسنده سارا
|

دلم سیب می خواهد
سیب سرخ
از همانهایی که حوا را وسوسه کرد...
+
تاريخ سه شنبه 8 دی1388ساعت 21:40 نويسنده سارا
|

خدایا می خواستم با نام والای تو آغاز کنم اما نتوانستم!! حالا هر که می خواهد بگوید کافر شدم یا مرتد!اما خدای من خدای طرفدار صلح و ازادگی است و نه خشونت و کشتار!!!
خدایا می بینی چگونه انان که نام تو را به زبان می رانند در روز شهادت حسینت سینه هموطنانم را نشانه گرفتند و بعد حاشا کردند؟
خدایا با قلبی آزرده به جای اشک خون می گریم اما نه برای حسین که آزادانه زیست و با شهادتش به آرزوی خود رسید و جاودانه شد. می گریم به حال هموطنانم که این گونه مظلوم و بی گناه شربت شهادت را از دست مزدوران بی وجدان و بی خدا نوشیدند و رفتند.
پ.ن:تحملم تموم شده! خدایا می شنوی.....
+
تاريخ دوشنبه 7 دی1388ساعت 15:0 نويسنده سارا
|

یادم می آید خیلی کوچک بودم از کناری دیواری رد می شدیم کارگرها داشتند روی عکس یک روحانی که کنار عکس امام بود رنگ سفید می زدند. از مامان پرسیدم چرا؟ گفت چون می گن آدم خوبی نیست!!!! سالها گذشت ان آدم را شناختم و صداقت و ساده زیستی و شجاعتش به اعتراف اشتباهات گذشته اش را با ارزش دانستم. با شعارهایم حمایتهایش را حمایت کردم ....و خوب می دانم که هیچ رنگی قادر نیست تصویر و نامش را از تاریخ حذف کند.
حالا نیست و باید آزادیش را تبریک گفت.
روحش شاد
+
تاريخ دوشنبه 30 آذر1388ساعت 0:31 نويسنده سارا
|

حتی یاد آن روزها به خیر که
راهی بود و بیراه ای
من بودم و تنگنای انتخاب
اکنون
من مانده ام و چهار دیواری تردید بدون در بدون پنجره!
اکسیژن اینجا کم است
نفس کم آوردم...!
+
تاريخ دوشنبه 16 آذر1388ساعت 10:26 نويسنده سارا
|

اگر نمي خواهي بر تيره بختي من گواهي دهي
خواهش دارم روبه روي من نمان، عبور كن،
كوچه را طي كن و در انتهاي كوچه محو شو،
همان گونه كه آدم هاي خوشبخت محو مي شوند.
من حتي ظرفي ميوه نداشتم كه به مهمان
تعارف كنم، آمد- نشست- جراحت
و زخم هاي مرا ديد و رفت- در سكوت ما
دو سه شاخه ي شمعداني گل دادند
دردهاي من و مهمان به هم شباهت نداشت
وگرنه بيش تر نزد من مي ماند.
مرا ديگران هم ترك كرده بودند، اما بعد از رفتن
مهمان از خانه آه كشيدم، آهي كه مي توانست
كبريت مرطوبي را روشن كند، شاخه و برك هاي
گل هاي اطلسي و لادن
دروغين بودند اگر حقيقت داشتند
كنار آه من مي شكفتند، مهمان هنگام
خداحافظي به من گفته بود: آينده اي در كار نيست
قلب با رقت و نامنظم مي تپد، پس
فقط بايد سكوت كرد و برگ هاي
درختان و پرندگان مرده را شمرد
پس من در غيبت مهمان درختان را
از فصل جدا كردم.
+
تاريخ پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 9:58 نويسنده سارا
|

از غروبی که سایه ام را کاشته ام هیچ شکوفه ای طعم
بوسه خورشید را نچشیده است.
به انتهای کوچه بن بست رسیدم تنها راهی که باز است راه آسمان است!
+
تاريخ پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 22:4 نويسنده سارا
|
